![]() |
![]() |
|
|
سالها پیش در زمان ریاستجمهوری خاتمی ـ که حالا آن روزها به نظرم خیلی دورند! ـ سیدابراهیم نبوی توی مقدمهی کتابی در مورد پینکفلوید نوشته بود: «بخشی از علاقهی من به دوم خرداد از این روست که پس از استقرار دموکراسی در ایران میتوان کتابهایی در مورد پینکفلوید منتشر کرد...» مدتیست که «استقرار دموکراسی» که هیچ! نه استقرار داریم و نه دموکراسی! انتشار آزاد ادبیات هم تبدیل به آرزویی فراتر از تصور شده است. در چنین فضایی جای خوشوقتی است که روزنهای مجازی باز شود و ما سر توی مانیتور فرو ببریم و یک نفس عمیق بکشیم! از سیدرضا شکراللهی و انسانهای دیگری که در روند صعودی قیمت دلار و تحریمهای بینالمللی و سایهی ترسناک جنگ این آرزوی ما را کمی تا قسمتی دارند برآورده میکنند! دست مریزاد و خسته نباشید به آنها.
رمان «عروسکساز» از نظر من بیشتر از هر چیز ادبیات مکاشفه است. مکاشفه در محدودهی کوچکی مثل یک خانه با چند تا اتاق. اتاقهایی که هر کدام روح دارند و نفس میکشند. اتاقهایی که فقط یک مکعب برای زنده ماندن نیستند و هر کدام محملی برای شناخت دنیا و دیگران و خود هستند. مکاشفه در عروسکهای دستساز که هر کدام حتی اگر به ضرورت کسب درآمد یک زن خانهدار ساخته شده باشند حتماً حامل دغدغههایی هستند. مکاشفه در باب پتو. مکاشفه در باب پسرها یا دخترها. از همین مکاشفههای کوچکی که میتوانند برای هر کدام از ما یک دنیای خصوصی و شخصی درست کنند. میتوان گفت که «عروسکساز» برای جلب مخاطب و لذت او همین مکاشفههای لذتبخش را که با زبانی بدون ملاحظه و بیترس ساخته شده است دارد. اما در نظر من این برای کامل شدن یک رمان کافی نیست. شاید برای یک داستان کوتاه کافی باشد اما برای رمان نه. برای رمان ساختار دقیقتری لازم است که مخاطب را به اوج لذت زیباییشناختی داستان ببرد. این خصلت را «عروسکساز» ندارد. راوی عروسکساز در فصل اول دنیای شخصی خود را برای ما میسازد. همانطور که در فصل دوم و همانطور که در فصل سوم! البته که جذابیت دارد. راوی چنان نگاه متفاوت و خلاقی دارد که به هر چه نگاه کند (روایت کند) آن را جذاب و نو میکند. اما این جذابیت دیگر در فصل سوم (آخر) کم میشود و سوسو میزند. و این دقیقاً از همان میآید که اتفاقات رمان سیر منطقی و اوجگیرندهای ندارد. همهچیز شخصیت راوی است و پرسهزنی راوی به درون اشیاء و آدمها. به نظر من اگر مریم صابری با یک دیدِ از بالا و کلینگر جزئیات رمانش را جمع و جورتر میکرد و حتی به سود کلیت رمان بعضی از قسمتها را حذف میکرد و یا به صورت دیگری میچید و در کل به رمانش ساختار روایی منظمتری میداد کار بسیار بهتری از آب در میآمد. در آن صورت رمان «عروسکساز» میتوانست یک استعارهی کامل باشد از زندگی. اما الان استعارهای و مکاشفهای نیمهکاره است. به همین خاطر اگر رمان پایان بهتری داشت تأثیر بیشتری میگذاشت. در آن صورت میشد ما مخاطبان زندگی خودمان را تمام و کمال توی این استعاره بگذاریم و از خروجی آن همزمان با به پایان رساندن رمان لذتی بسیار بیشتر ببریم و به سطح جدیدی از آگاهی برسیم. اما با تمام این حرفها رمان مریم صابری با زبان موشکاف و خلاقی که دارد و با روحیهی نترس و بیملاحظه به تمام روابط و اشیاء و مکانهای کلیشهای رنگ و طعمی جدید میدهد و این البته کار کمی نیست. منتظر و پیگیر داستانهای بعدی این نویسندهی خلاق هستم. × دانلود عروسکساز. فراموش نکنید که در صورت دانلود مبلغ عادلانهای برای این رمان و برای حمایت از انتشار آزاد ادبیات (شمارهی عابربانک ۴۸۸۵ ۳۸۷۲ ۱۲۱۱ ۶۲۷۴ به نام مریم صابری) واریز کنید تا به نویسنده و ناشر روحیهی خوبی برای ادامهی کار بدهد. پینوشت: لازم است اضافه کنم که «عروسکساز» یکی از رمانهایی است که حداقل به من ارزشِ رفتن به راه شخصی و داستان گفتن را فقط و فقط به انگیزهی لذت بردن از روایتگری یادآوری کرد. یادآوری اهمیتِ گردآوری تمام چیزهایی که دوست داریم یا نسبت به آنها دغدغهی شخصی (نگرانی یا...) داریم. فارغ از اینکه چقدر برای دیگران مهم باشد یا نباشد. تمام انتقادهای من هم از آنجا میآید که دلم میخواست عیشی که با خواندن این رمان داشتم کامل باشد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 18:44 توسط اشکان نیری |
|
|
فیلم «جدایی نادر از سیمین» را تا حالا دو بار دیدهام. دوستش دارم. وجودش مثل تمام فیلمهایی که از اصغر فرهادی دیدهام حداقل برای سینمای ایران و جامعهی ایرانی لازم و واجب است. "شهر زیبا" لازم است چون با اینکه خیلی خوب ساخته نشده اما پر از صحنهها و دیالوگهای زنده و صادقانه است و مهمتر از همه فکر کنم تنها فیلم ایرانی است که در برابر مجازات اعدام و کاستیهای قانون مجازات اسلامی موضع درست و منصفانهای میگیرد. "چهارشنبه سوری" لازم است چون با اینکه اینهمه فیلم در مورد خیانت ساخته شده اما من به یاد ندارم هیچکدامشان به جامعیت چهارشنبه سوری این موضوع را بررسی کرده باشند. "دربارهی الی" هم لازم است چون سهولت قضاوت کردن دربارهی فرد غایب یا دربارهی دیگری در جامعهی ایران یک وضعیت حاد اخلاقی است که در هیچ فیلم ایرانی دیگری به این صداقت بیان نشده است. "جدایی نادر از سیمین" به زعم من همان موضوع "دربارهی الی" را دنبال میکند: قضاوت و داوری. اما در "جدایی نادر از سیمین" این قضاوت به درستی به درون لایههای فیلم کشیده شده و همین باعث تنش بیشتر در ما بینندگان میشود. نقطهی مثبت دیگر این فیلم در مقایسه با "دربارهی الی" این است داستانگویی در این فیلم روانتر و ریتم آن کمنقصتر است. یکی از مشکلات اعصابخوردکن سینمای ایران که حتی در فیلمهای شاخص آن هم میتوان دید بیتوجهی کارگردان و احیاناً تدوینگر به ریتم درام است. من همیشه غبطه میخورم به هالیوود که حتی در فیلمهای بد و متوسطش هم ریتم درام نمیلنگد و فیلم به صورت نسبی با تماشاگر همراه میشود یا بالعکس! اما "جدایی نادر از سیمین" این مشکل را ندارد. پلات فیلم هیچ چیز زائدی ندارد که حتی در مواردی میتوانست بیشتر هم باشد اما ریتماش را به صورت نسبی حفظ کند. فیلم خیلی سریع شروع میشود و سریع نقطهی عطف اول یعنی "رفتن سیمین از خانه" اتفاق میافتد. سپس این اتفاق به حاشیه میرود و داستان دوم به رو میآید. نقطهی عطف داستان دوم یعنی "دعوای نادر با راضیه" هم با سرعتی منطقی و قابل باور اتفاق میافتد داستان اول را به ظاهر پنهان میکند اما در باطن داستان اول با پیش رفتن فیلم با شدت بیشتری سر بیرون میآورد. پارانویای جامعهی ایرانی در دستگاه قضایی هم نمیتواند پنهان بماند و قاضی با جملهی «از خدا بترس!» از کوره در میرود. اتفاقات فیلم بیننده را آنقدر درگیر خود میکند که در آخر خسته و کوفته به جا میگذارد. به عنوان مثال هنوز یادم است در هر دو بار دیدن فیلم چقدر عذاب کشیدم سر صحنهی وثیقه گذاشتن خانوادهی سیمین برای آزادی نادر. نگاه طبقاتی شخصیتها به یکدیگر کاملاً واقعی و بسیار عذابآور است. پلات فیلم هیچ نقطهی استراحتی ندارد و این برای سینمای ایران یک بدعت است. بیشتر فیلمهای ایرانی تمامش استراحت است! اما این فیلم یک بند بالا میرود و تنش را مرتب زیاد و زیادتر میکند. جیغها و گریهی ترمه هیچ باجی به تماشاگر نمیدهد و او را تا اوج تنش بالا میبرد و در ادامه نیز تنش کم نمیشود. تنها در صحنهی خانهی آن خانوادهی فقیر تنش کم میشود اما بعد با شدتی بیشتر برمیگردد. اینهمه راستگویی برای سینمای ایران و تماشاگر ایرانی شوکهکننده است. چون ما عادت کردهایم در هنرمان دروغ و ریا و لاپوشانی ببینیم. عادت کردهایم صحبتهای زن و شوهر با یکدیگر در سینما شبیه صحبت کارمندهای ادارات باشد. و... نکتهی دیگری که خیلی دلم میخواهد بگویم "تلاقی نگاهها" در این فیلم است. اگر فیلم را دیدید یا دیدهاید یا در آینده میبینید حتماً به تلاقی نگاه شخصیتهای این فیلم از ابتدا تا انتها توجه کنید. یکی از چیزهایی که در این فیلم خیلی دوست داشتم همین تأکید کارگردان بر نگاههاست. و اینکه نترسیده از اینکه زمان نگاهها بیشتر از حد معمول آن در سینمای ایران شود. و این هم یکی از صداقتهای اصغر فرهادی است. نکتههای منفی هم به مرور به ذهنم میآیند و البته با خواندن نظرات دیگران و به محض اینکه آن نکات را در نوشتههای دیگران هم میبینم بیشتر میشوند. مثلاً من خیلی دوست داشتم تنهایی شخصیتهای فیلم را هم میدیدم. تنهایی نادر و مواجههی او با درگیری قضاییاش در تنهاییاش، تنهایی دختر نادر و کاوش بیشتر فیلم در شخصیت او، تنهایی سیمین و دست و پنجه نرم کردن او با عشق به تلخی نشستهاش و همچنین تنهایی آن قاضی! شاید عجیب به نظر برسد اما من دوست داشتم حتی در حد یک صحنهی کمتر از یک دقیقهای هم که شده تنهایی آن قاضی را میدیدم. البته همهی اینها نه در حدی که تبدیل به فیلم دیگری شود. و اتفاقاً دلم میخواست تنهایی این آدمها به تنش اضافه کند. فیلم "جدایی نادر از سیمین" برای جامعهی طبقهی متوسط ایران لازم و ضروری است تا بتواند خودش را در آن ببیند و درگیر توهمات زندگی شهری و اختلافات طبقاتی نشود یا اگر شد بداند که قضیه از چه قرار است و فکر نکند دارد حقاش را از یک طبقهی دیگر میگیرد. تلخ است نگاه طبقاتی در ایران. خیلی تلخ است! تلخ است دیدن آدمهایی که نمیتوانند حرف همدیگر را بفهمند و با دست خودشان همدیگر و خودشان را خطکشی میکنند. و حتی تلخ است دیدنِ اینکه با این جو خفقان نه میشود با کسانی که به دیدن فیلم دهنمکی میروند حرف زد و فهمیدشان نه میتوان به دیدن این فیلم رفت و آنوقت راجع بهش قضاوت کرد یا اینکه اصلاً قضاوت هم نکرد اما با چشم باز و وجدان باز دید! قضاوت را بگذاریم برای کسان دیگری مثل آن قاضی! آن قاضی که در دیالوگی بامزه به طرفین دعوا گفت: «من مشخص میکنم کی راست میگه کی دروغ! شما ساکت باشید!» یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:8 توسط اشکان نیری |
|
|
دور و برم پر از حرف است. پر از حرفهای زیبا و شبیه هم. حداقل در یک جبهه و در یک بخش خاص از جامعه حرفها همه شبیه به هم است؛ همهی تحلیلها هم شبیه هم. همه به یک سری نتیجهی خاص میرسند و همه از آیندهای خاص حرف میزنند که کپی کمرنگ و پررنگی از یکدیگر است. اما با این حال زندگی این آدمها را که نگاه میکنی هیچکدام شبیه هم نیستند! حرفهای کلی زدن دربارهی اینکه چه خوب میشود اگر همه آزاد باشیم. هیچکس دروغ نگوید. چه بد است کسی که مسافران را هل میدهد تا خودش زودتر سوار مترو شود! چه بیفرهنگ است آدمی که حرف دیگران را نشنیده راجع بهشان قضاوت میکند! و کلاً به قول شخصیت استاد توی فیلم «شبهای روشن» حرفهای خوب اما به درد نخور! نمیخوام بگم دورهی حرفهای کلی سر آمده و ازین مزخرفات. چون همیشه حرفهای کلی خریدار دارد؛ یا بهتر است بگویم مصرفکننده دارد و شنونده! اما اگر از این حرفها خسته شدهاید و به نظرتان بیمعناست که یک سری دور میز بنشینند و تکلیف دنیا و بشریت را با نظرهاشون روشن کنند پس برای شما دیگر دورهاش سر آمده. والسلام! دیگر از هر طرف هر حرف کلیای بشنوید در حد همان حرف کلی بهش اهمیت میدهید. میشود ساعتها و ساعتها از مزایای «آزادی بیان» سخن گفت اما وقتی اجازه نمیدهیم مخالف ما حرفش را تمام و کمال بزند و مدام دنبال به خاک مالیدن پوز طرف هستیم این حرفها چه ارزشی دارد؟ این حرفها را دیگر الان هر ننهقمری میداند. هر ننهقمری میداند که آزادی بیان خوب است! حالا آیا واقعاً خوب است؟! یا همهی ما از آزادی اطلاعات و ویکیلیکس دفاع میکنیم اما من میگویم شاید به این دلیل که ما جزئی از هیچ دولتی در دنیا نیستیم. شاید اگر بودیم و حتی اگر سیاستمدار خوبی هم بودیم دیگر به همین راحتی پا روی پا نمیانداختیم و از جولیان آسانژ دفاع نمیکردیم. فکر میکنم هنرمندها همیشه و الان بیشتر از هر کاری به هر روشی که هنرشان یا خودشان تشخیص میدهند باید از حرفهای کلی و نتیجهگیریهای سادهانگارانه عبور کنند و به چیز دیگری دست پیدا کنند که تنها و تنها در مکاشفه میتوان به آن رسید. مکاشفهای کاملاً ماتریالیستی! برای رسیدن به آن مکاشفه میتوان همهچیز را زیر پا گذاشت به جز صداقت درونی هنرمند با خود و اثرش. واقعیت، جامعه، سیاست، اخلاق، قانون و حتی عقل و منطق میتواند خیلی راحت به هنرمند و هنرش پشت پا بزند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 3:24 توسط اشکان نیری |
|
|
بخشی از نویسندگی ـ حداقل برای من ـ وسواس در به ثبت رساندن جزئیات زندگی روزمره است. مثلاً در روزهای برفی حس نویسندگی آدم خیلی تحریک میشود. چرخهی تکراری روزمره شکسته میشود، کلیشهها برداشته میشوند و حقیقتِ زندگی روزمره مشخص میشود. آدم، راه رفتن را با تمام وجود احساس میکند. وقتی توی برفها راه میروی هم مواظبی که سُر نخوری هم دوست داری گاهی خودآگاهانه سُر کوچولویی بخوری. آرام راه میروی که هم مراقب باشی و هم لذت ببری. برف نشستن روی سر و موهای آدم هم خیلی شاعرانه میشود. برفبازی و سرما و بخار بیرون آمدن از دهان و... خلاصه تمام اینها جان میدهد برای نوشتن. خیلی اوقات آدمها، مخصوصاً در این دوره و زمانه، خودشان و احساسشان را در وبلاگهایشان تخلیه میکنند. اما... من متأسفانه نمیتوانم اینها را به همین راحتی بنویسم و خودم را تخلیه کنم. وسوسهی به ثبت رساندن در من هم مثل همهی آدمهای نویسنده و خیلی از آدمهای غیرنویسنده وجود دارد اما متأسفانه در این مقطع زمانی به این نتیجه رسیدهام که این جزئیات جز با یک داستان خوب به ثبت نمیرسند و جاودانه نمیشوند. قسمتی از فیلم بانوی داریوش مهرجویی هست که شاید زیاد مهم نباشد اما در ذهن من جاودانه شده است. صحنهای که در آن یکی از مهمانان ناخواندهی بانو ـ که فتحعلی اویسی به زیبایی او را بازی میکند ـ بعد از یک شب مست کردن، صبح زود دارد وسایل خانهی بانو را همراه با چند تخته فرش توی ماشینش میگذارد و در روز روشن دزدی میکند. در همین زمان شوهر بانو ـ خسرو شکیبایی ـ از سفر برمیگردد و در کوچه و آستانهی خانه فرشهاشان را روی کول مردی غریبه و در حال تلوتلوخوردن میبیند. دزد محترم که تعجب صاحبخانه را میبیند خودش را تا حد امکان جمع و جور میکند و میگوید: «میره برا شستشو!» و بعد کارتی از جیب بغلاش در میآورد و به صاحبخانه میدهد! سپس سوار ماشیناش میشود و دور میشود. این صحنه علاوه بر داستانگویی موجز، طنز گیرا و خفیف و بازیهای روان بازیگران، فیلمبرداری و لوکیشن عالی هم دارد و همین باعث شده است تا در ذهن من ماندگار شود. ضمناً این صحنه بسیار برای من آرامشبخش است چرا که در تقابل با سکانس قبل فیلم قرار دارد. در سکانس قبل از این، داستان در شبی دیوانهوار و شلوغ و در کوران مستبازیها و شلوغبازیهای مهمانان ناخواندهی بانو میگذرد. و ناگهان سکانس بعد میآید که صبحی سرد و ساکت و روشن است و به خصوص برف در این سکانس در تضاد با سیاهی شب در سکانس قبلی است و نیز صحنهی خارجی در تضاد با صحنهی داخلی. همهی اینها باعث شده است تا برفِ نشسته در کوچهها، قرچ قرچ برف زیر کفش آدمها و بخار بیرون آمدن از دهان آدمها در ذهن من برای همیشه ماندگار شود. به خصوص که یک گوشهی ذهنمان هم داریم به بانو فکر میکنیم که در خانه حضور دارد اما هیچکس حضورش را نمیبیند یا جدی نمیگیرد و از مهربانیهای بیحساب و کتابش سؤاستفاده میکنند. و شوهر بانو را هم میبینیم که بعد از اوج گرفتن گستاخیهای مهمانان بانو به خانه برگشته است و هم نگرانیم که با چه صحنههایی در آن خانهی پیش از آن مجلل برخورد میکند و هم خوشحالیم که بالاخره یک نفر آمده که هوای بانو را داشته باشد. تمام این افکار و احساسات باعث میشود برفِ این صحنه و این صحنهی برفی زنده و معنادار و جاودانه شود. یک وقتی بود که برعکس الان، فکر میکردم ایماژها یا تصاویر بدون تکیه به داستانها و خطوط روایی خود به تنهایی اگر خوب نوشته شوند میتوانند به سطحی از استعارهپردازی و تمثیل برسند که برای خودشان داستانی باشند و جاودانه شوند. گرچه الان هم میبینم که مثلاً فرانتس کافکا در تمثیلات و حتی در برخی گزینگویههایش به چنین سطحی از ادبیات رسیده بوده اما خب... فعلاً آن را برای خودم غیرممکن میبینم. فکر میکنم فعلاً غیرممکن است تصویری بنویسم که بدون اتکا به داستانی قدرتمند شروع به زندگی کند و لاجرم جاودانه شود. بنابراین خیلی در نوشتن خسیس و مقتصد هستم. و به خصوص در به معرض نمایش گذاشتن نوشتههایم. که کاش اینطور نبود و از نوشتن تکه تکه تصویرهای زندگی روزمرهام در وبلاگ، نیروهایم را تخلیه میکردم و با نوشتن حال میکردم. پ.ن: دربارهی تمثیلات کافکا چیزهای بیشتری برای نوشتن دارم که شاید بنویسم و بهانهای باشد برای راهاندازی مجدد اینجا. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:48 توسط اشکان نیری |
|
|
یکی از کلماتی که همیشه منو گیج میکنه کلمهی «مردم»ـه! اصولاً وقتی کسی میگه مردم اِلن یا بلن یا جیمبلن! یا مردم به فلان چیز یا فلان کس علاقه دارن یا ندارن من در بیشتر موارد نه تأیید میکنم نه تکذیب! البته ممکنه در ظاهر و در حرف تأیید و تکذیب کنم اما واقعاً و حقیقتاً نمیدونم اصلاً مردم یعنی دقیقاً چی! البته اینو میدونم که معمولاً «مردم» به بیشتر آدمها (یعنی بیشتر از پنجاه درصد؟!) اطلاق میشه! بیشتر آدمهایی که از یک یا چند نظر با هم اشتراکاتی دارن. مثلاً ایرانی هستن یا... . اما سرگردانی من در اینجاست که چطور میشه به این سادگی متوجه شد بیشتر آدمها یا در واقع همون مردم به چی فکر میکنن و از چی خوششون میاد و از چی بدشون میاد؟ آیا ما با مراودههایی که در زندگی روزمرهمون با آدمها داریم میتونیم فکر اکثریت آدمها رو بخونیم؟ آیا از رسانههای جمعی یا غیرجمعی میشه اکثریت مردم رو رصد کرد؟ اصلاً بیشتر آدمها که میشه بهشون گفت «مردم» یعنی تقریباً چقدر از آدمها؟ ولی باز پیچیدهتر میشه وقتی آدم فکر کنه که خب... فرض میکنیم یه اکثریتی وجود دارن و ما میتونیم رصدشون کنیم اما بقیهی آدمها چی هستن؟ آیا اونا هم «مردم» اند؟ اگر مردم نیستن پس چی هستن؟ پس آیا ما با «مردمها» سر و کار داریم نه «مردم»؟ اصلاً آیا جایگاه خود ما به عنوان یک فرد در تعریف یکسری از آدمها به عنوان «مردم» مؤثر نیست؟ فکر میکنم چیزی که این سؤالها و دغدغهها رو به وجود میاره اینه که همیشه برای ما یه رابطهی مستقیم بین تعداد آدمها و حقانیت یک موضوع وجود داره! برای همهی ما! هرچقدر هم که خودمون رو روشنفکر بدونیم اما همیشه نگران در اکثریت یا در اقلیت بودن خودمون هستیم. حالا فرقی نمیکنه بترسیم از اینکه در اقلیتیم یا بترسیم از اینکه در اکثریتیم! در هر حال به این مسأله به صورت یک رابطهی مستقیم فکر میکنیم. این دغدغه که این تفکری که من دارم چقدر در بین آدمها یا در بین مردم وجود داره؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم دی 1389ساعت 10:11 توسط اشکان نیری |
|
|
دو ترم است که تدریس یک کلاس «فارسی عمومی» را در شهرستانمان به عهده گرفتهام. فکر کنم از صددرصدِ کلاس نود و پنج درصدشان به هیچجایشان نباشد من چه میگویم! اما من تمام جلسات را ضبط میکنم و در آن دقت میکنم تا برای آیندهی دور و نزدیک خودم را بهتر کنم. جلسهی قبل داستان رستم و اسفندیار را در راستای ادبیات حماسی برایشان تعریف کردم. پر از شوخی و هجو و مسخرهبازی... از «بابا بابا پادشاهی ایران را بهم بده!» بگیر تا تشبیهِ تیر گز سمّی سیمرغ به دوشاخهی پریز برق! ادبیات تعلیمی را هم برایشان تعریف کردم و کلی موضعگیری منفی در موردش کردم! از «شعرهای گشت ارشادی» بگیر تا دلزدگی دانشآموزها از کتابهای فارسی. در هر دو محور هم بچههای کلاس، بیربط و باربط، کلی تکهپرانی کردند یا حداقل توجهشان جلب شدند و به ریش من و چیزهایی که میگفتم خندیدند. بعد از آن کلاس گرچه مثل همیشه اشکال و ایراد فراوان داشت اما راضی بودم. ادبیات به همین درد میخورد وگرنه به قول جهانشاه(!) «ادبیاتِ تخلیه» است! باید موضعگیری کرد... موضعگیری شنید... شوخی کرد... شوخی شنید... باید زنده بود و روی کاغذ زندگی کرد... اما خب، همهی این کارها شعور هم میخواهد! که اگر نفر سومی شاهد این موضعگیریها باشد چیزی دستش را بگیرد و معنا یا معناهایی با ذهنش درگیر شوند. جامعهی ادبی ایران پر است از موضعگیریهای بیشعور یا به اسمهای دیگرش لجنپراکنی و بو کردن تنبان همدیگر و... . موضعگیریهایی که هیچی و هیچچچچچچچی جز سردرد نصیب نفر اول و دوم و سوم و الی آخر نمیکند! هرکسی با هر نیت و قصدی حتی به قصد تزریق شعور به این دعواها وارد شود محکوم به سردردی خطرناک و تلف کردن عمر خودش است. متأسفانه در همانجایی که انتظار شعور میرود وفور بیشعوری آدم را دلزده میکند از هرچه ادبیات! دردناک این است که در هر موضوعی و در هر زمینهای میشود باشعور موضع گرفت اما وقتی جماعتِ تنبانبوکُن وارد گود شدند موضوع به سرعت لوث میشود و باید زود از گود خارج شد! یا حق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 15:51 توسط اشکان نیری |
|
|
این وبلاگ نمیدونم شونصد و چندمین وبلاگیه که راه میاندازم. من کلاً یکی از فعالیتهام توی اینترنت در طی سالهایی که پای اینترنت به ایران باز شده اینه که هی وبلاگ بزنم هی تختهش کنم! اما خوب یا بد این وبلاگ رو میخوام دیگه بذارم بمونه تا روز مرگش (فی..ل..ت.ر) یا روز مرگ اینترنت یا روز مرگ خودم! اسم این وبلاگ از یه خاطره میاد. چندصد سال پیش که صداوسیما تماشا میکردم (میکردیم؟!) در برنامهی سینما چهار یا سینما یک، فیلمی از کراننبرگ نشون داد و البته من هم که عاشق این کارگردان هستم تماشا کردم. اسم فیلم یادم نیست و فیلم خوبی نبود. اما یک سوتی باحال در دوبلهش داشت: شخصیت اول فیلم یک معلم ادبیات بود که به شاگردهاش تکلیف میداد که واسه جلسهی بعد داستان «سوراخِ خوابآلود» رو بخونن. قابل ذکر است که مترجم اسم داستان «اسلیپی هالو» ایروینگ واشنگتن رو که اسم یه دهکدهست رو ترجمه کرده بود و این اسم باحال رو به وجود آورده بود. من این داستان و فیلمِ تیم برتون از این داستان رو خیلی دوست دارم. کلمهی «سوراخ» در فرهنگ ایرانی از هیچ زاویهای، مثبت و مؤدبانه دیده نمیشود! به همین خاطر این شد که شده است! اسم خیالبرانگیزیه برای خودم! یا حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 18:39 توسط اشکان نیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 |
| پیوندها |
|
خوابگرد گونیا یک پزشک خواب بزرگ شمال از شمال غربی آرشه ملکوت روزنامه شرق دوشنبه فرهنگخوان |
|
RSS
|